قهوه ی نسبی پیروزی

سه چهار روزه پشت سر هم یک اتفاق هر روز تکرار میشه:

بد خلق، از خواب بیدار میشم، خوابی بدی باید دیده باشم و یادم نیست، اجاق را روشن می کنم، قهوه را آسیاب می کنم و به اندازه یک دبل اسپرسو آب در قهوه جوش می ریزم. قسمت بالایی قهوه جوش از دستم می افتد، فحشی نثار زمین و زمان می کنم و برش می دارم، با فشاری می پیچانمش سر جایش، روی اجاق می گذارم.

دست و رویی می شورم و تا خشک کنم قهوه آماده ست. در یک فنجان کوچک می ریزم و با اندکی بیسکوییت به پشت میزم می روم، در راه انگشت پایم به پایه میزی، چهار چوب دری، گوشه صندلی ای گیر می کند و این بار فحش سبک تری به کائنات می دهم. لپ تاپ را روشن می کنم و اولین جرعه قهوه را می نوشم، ناگهان 5-6 ثانیه بی حرکت هستم - یادم می آید که دیگر احمدی نژاد رییس جمهور قلابی مملکتم نیست - اندک لبخندی می زنم و پاهایم را روی میز می اندازم، سیگاری می پیچم.

ده دقیقه بعدی، موسیقی ست و قهوه و پک های خفیفی که به سیگار می زنم و باقیمانده ی آن لبخند


محمد

سیر

ماشین زمان من است

ماهی تابه ی قُر شده ای 

که روی اجاق 

با دو حبه سیر 

جلز و ولز

تا اعماق کودکی م

به آنی طی الارض می کند

به گوشه ی آشپزخانه ی مادرم در گیلان


محمد

من، رضا قاسمی، دلسا و تحمل دیگران یا Tolerance Camp

ما ایرانی ها به شدت تحمل یکدیگر را نداریم، این موضوع دیروز دوباره برایم بزرگ شد زمانی که این خصلتی را که همیشه با آن مبارزه می کردم، از زیر لایه های وجودم یکباره بیرون زد، مثل اینکه مبارزه هنوز تمام نشده باشد.

ماجرا از این قرار بود که آکادمی موسیقی گوگوش رو دیده بودم، این برنامه را از این جهت می بینم که روزهایی که در خانه تنها ام با دوستی آن سر دنیا این شو را می بینیم و کامنت هایمان را در اسکایپ رد و بدل می کنیم و خوش می گذرد و می خندیم و بعد متعصب می شویم و اشتباه های خواننده مورد علاقه مان را نمی بینیم و بقیه را از دم تیغ می گذرانیم، مثل زمان هایی که با وجود اینکه بازی استقلال و پرسپولیس اندازه آب بینی بز هم برایم ارزش ندارد، اما اگر دوستان باشند و بخواهند ببیند، حتمن من هم طرفدار آبی ها می شوم برای داشتن دو ساعت خنده و سرگرمی و  کُرکُری خواندن.

خب تمام این بازی ها در قسمت خودآگاه روان مان وجود دارد و از دست خارج نمی شود، اما دیشب هنگام خواندن کامنت رضا قاسمی در باره السا، این موضوع برای لحظاتی از دست خارج شد.

مدتی پیش رضا قاسمی بعد از اینکه این خواننده یک آهنگ نسبتا خوب را اجرا کرده بود در مدح او نوشته ی کوتاهی نوشه بود (اینجا) که با این مضمون خاتمه پیدا می کرد که او هر آهنگی را که خوانده است از خواننده اصلی آن بهتر خوانده است و نوید تولد یک خواننده بسیار بزرگ و غولی زیبا را در موسیقی پاپ ایران داده بود.

جدای از اینکه این موضوع را طبع نویسنده آن مطلب می دانستم، اما اندکی تعجب کردم، خب نا سلامتی آقای قاسمی سالهاست موسیقی کار می کند و با اینکه به عنوان نویسنده ای چیره دست بیشتر شناخته شده است، اما در موسیقی هم کارهای بسیار خوبی ارائه داده است. چطور است که وی به این سادگی قضاوت می کند و الخ. گذشت تا به دیشب که دوباره متن جدیدی را در مورد السا از آقای قاسمی دیدم (اینجا) و پس از خواندن هفت هشت سطر آن برافروخته شدم که ایشان چند نکته را بیش از حد بزرگ کرده بودند و اعتبار بیش از اندازه ای را به خواننده ای دادند که حداکثرش دریا دادور بشود. و هنگامی که دیدم یکی دو آهنگی را که من دوست می داشتم به تندی عتاب کرده بود و تلویحن مزخرف خوانده بود، در سرم از کوره در رفتم.

نمی دانم چطور اسیر این دام شدم، شاید با آن یکی دو آهنگ که داریوش و کوروش یغمایی خوانده بودند خاطرات زیادی را داشتم، شاید درگیر این شدم که یکی از بهترین نویسندگان ایرانی از نظر من که موسیقی را هم خوب می شناسد اینگونه از نظر خویش که مورد پسند من نبود دفاع می کرد، شاید دوست نداشتم فرد مورد احترام من در دیدگاه من اشتباه کند، شاید درگیر سایه های وجودم شدم که تایید انسان های موفق و مورد تاییدم را نیاز دارد، شاید صبر نکردم که دو سطر پایین تر را نیز بخوانم که دلیل این موضوع توضیح داده شده بود، شاید زود تر از همیشه قضاوت کردم در سرم اجازه ندادم رضا قاسمی بگوید السا را چگونه و برای چه سبک خواندنی می پسندد، شاید فراموش کردم که هر انسانی حق دارد نظر خود را داشته باشد، شاید فراموش کردم آن انسان می تواند نظر خویش را ابراز کند، شاید فراموش کردم سلیقه و معیار انسان ها از زیبایی متفاوت است، و شاید های بسیاری که همه در کسری از ثانیه می توانست واقع شده باشد.

وقتی که آن ثانیه گذشت، به خود آمدم و شرمنده از وجدان خویش، همه ی آن شاید ها را به یاد آوردم و مد نظر قرار دادم. اما خب آن ثانیه گذشته بود و آن اتفاقِ نباید، افتاده بود، شاید فکر کنید موضوع مهمی نبود و اتفاقی که نیافتاد و من سریع به اشتباه خود پی بردم، اما نکته ی ماجرا این است که "ما"، می خواهم این ما را به جماعت ایرانی محدود کنم گرچه این جماعت بزرگ تر باشد، در دوره ای و با جامعه ای بزرگ شدیم که توان تحمل را هیچ به ما یاد نداد و حتی از ما ستاند و این رذیلت اخلاقی آنقدر در ما نهادینه شده است که در موضوعات به این بی اهمیتی، حتی من که به کُنه ارزش تحملِ دیگران و نظراتشان واقف هستم و مدت ها برای داشتن این خوبی تلاش کرده ام، اینگونه برای کسری از ثانیه همه چیز از دستانم خارج می شود، حال شما این موضوع را در ابعاد دیگر ببینید، فردی با پیشینه خانوادگی و روحی و روانی ای دیگر از "ما" در همان کسری از ثانیه آبرویی را می برد، دیگری در مسندی در همان کسری از ثانیه قضاوت ناحقی می کند، آن یکی در همان زمان کوتاه با دیگری گلاویز می شود، یک نفر دیگر چاقو و قمه می کشد و آن یکی در همان کسری از ثانیه ماشه را می چکاند و در ابعاد بزرگ تر جامعه ای را از حق خودش محروم می کند. این کسری از ثانیه برای دیگران شاید روزی و ماهی و سالی، دهه ای و حتی طولانی تر باشد. اینگونه می شود که "ما" آن یکی را قبول نداریم، مسخره می کنیم، به تندی به مخالف خود می تازیم و حتی هیچ گاه نمی توانیم در مقابل رقیب یا دشمن مشترک نیز یکدیگر را تحمل کنیم و این دور باطل ادامه می یابد و ادامه می یابد و همچنان دور خود خواهیم چرخید. به نظرم "ما" نیاز به یک کمپ تحمل داریم، نمی دانم این Tolerance Camp ی که در فیلم ها و کارتون های اروپایی و امریکای هست واقعن وجود دارد یا نه، اما "ما" به شدت به آن محتاجیم. خب در کشورمان که تحمل کردن به فرموده مذموم است، اما "ما" هر کدام می بایست در گوشه ی خانه ی مان این کمپ را به راه کنیم و هر روز مدتی را در آن به سر ببریم تنها و یا با دیگر دوستان. این کمپ حتی می تواند در ذهن شما باشد و قوانین زیادی ندارد، اما مهمترین آن این است که  می بایست دیگری را تحمل کنیم. 

 

پ.ن: من همچنان با نظر آقای قاسمی عزیز مخلاف ام، اما نظر ایشان را درک می کنم، اینجا از نظر ایشان نکته نحوی روایتِ موضوع حسادت است، چون باید اذعان کنم از تمپو و تنظیم آهنگ حسودی داریوش، حسادت احساس نمی شود. بلی نحوه ی روایت ماجرا از زبان یک نوسینده زبردست بسیار مهم است و با توضیحاتی که ایشان داده اند من به واقعیت نظر ایشان واقع شدم

پ.ن2: این نظر آقای رضا قاسمی ست در مورد روایت آهنگ حسودی : مضمون این ترانه حسادت است؛ یعنی قلمرو فلاکتِ آدمی. و داریوش، به سیاق همیشگی، این ترانه را خیلی جدی و غم‌انگیز اجرا کرده است. حالا می‌فهمیدم چرا اصلاً در خاطرم نمانده بود او هم این کار را اجرا کرده است(اجرای مرجان را که بکل بی‌خبر بودم؛ چون از آنهمه خواننده‌ی پاپ فقط کارهای چهار پنج نفر برایم جالب بود).
دلسا، پیش از هرچیز، آن وراجی‌های تنظیم کننده‌ی آهنگ را دور می‌ریزد. بعد هم تمپوی کار را آرام می‌کند؛ چیزی که روح می دمد در کالبد این آهنگ و ارتقاعش می دهد از یک آهنگ معمولی به آهنگی با نغمه‌های دلنشین. کارهای دیگری هم البته می‌کند(مقایسه کنید آن «وای» گفتن داریوش را با «وای»‌ای که دلسا می‌گوید). کار مهم او اما اجرای این آهنگ با آن لبخندهای دلرباست. حالا ما با راوی‌ای سرو کار داریم که به ماجرای حسادت خودش می‌خندد و روایت را از قعر فلاکت نجات می‌دهد. این یعنی یک شعور وحشتناک. هر حرکت دلسا به هنگام اجرا دقیق و معنادار است: حرکات به‌غایت اکسپرسیو چهره‌اش، حرکات دستش، تکان‌های گاه به گاه گیتارش، آن ضربه‌های موثری که گاه به صفحه‌ی گیتار می‌زند، آن حرکت شانه به ناز، آن دستی حتا که برای پس زدن موهایش بالا می‌برد... همه‌ی اینها بخشی از اجرای اوست.


محمد

در باب موزیک "پریود" نجفی و نامجو یا Don't be such a pussy!

حالا شاهین نجفی و محسن نامجو یک شعری خواندند با ترجیع بند، " تو هم که هر دفعه که ما رو می بینی پریودی"، این که دلیل نشد که شما خانم محترم تمام فضای مجازی رو بگذاری روی سرت چون به یک روند طبیعی زنانگی اشاره شده.  این جور تاختن ها به این شعر دقیقن مثل تهاجم ارزشی ها به شعر نقی شاهین نجفی ست، برای من هیچ کدام فرقی باهم ندارد. این چیزیست که در طبیعیت وجود دارد و یک آدمی هم از آن در شعرش استفاده کرده، اما این تحلیلی که شما ارائه می دهید یعنی اینکه؛ آقای شاعر تو تصورت از رابطه ی جنسی ، رابطه ی فاعل و مفعولی ست که این شعر را گفته ای؛ برو نظرت را عوض کن. البته اگر اینطور هم باشد، من از این تصور دفاع نمی کنم، اما وقتی کسی اینطور فکر کند و کلن نگاهش به زن از یه منظر بالا به پایین ( کلن این تصور عقب افتاده ی سنتی ایرانی که همه تون می دونید) باشد، سعی می کنم با ذکر دلیل و منطق و مثال های از جوامع دیگر نظرش را عوض کنم، اما هیچ وقت نمی گم :" هوی توی عقب افتاده برو نظرت رو عوض کن" حتی اگه همین مفهوم را در قالبی زیباتر پیچیده باشم.

حالا نیایم این ماجرا رو یک فاجعه ی فرهنگی بخوانیم، چون در حقیقت این اشاره، فقط در قالب همان شعر و قالب احساسات لحظه ای شاعر اهمیت دارد. اینجا قصد ندارم برداشت خودم، یا برداشت های ممکن از شعر را توضیح بدهم، اما فقط به این بسنده می کنم که پریود فقط یه مسئله ی جنسی و بدنی نیست و مستقیمن با روحیات و حالات روحی انسان در اراتباط هست. در فرهنگ کوچه و بازار ایران، این عبارت " تو هم که هر دفعه .... " به عنوان بدشانسی شناخته می شود، همین و نه چیزی بیشتر، به عنوان مثال در فرهنگ امریکایی اگر کسی از عبارت زیر استفاده کند، شما چه احساسی دارید؟ چه برداشتی از این حرف دارید؟ 

Don't be such a pussy!

همه می دانند که فقط کنایه از ترسو بودن است و لاغیر، حالا تمام فمینیست های امریکایی بیایند دورهمی بگذارند و مقاله بنویسند که کسی حق ندارد این عبارت را در فیلم ها استفاده کند. 

به نظرم هر موضوعی باید در ظرف خودش دیده بشود، این موضوع ترانه ی "پریود" دارد بی جهت بزرگ می شود، اصلن دموکراسی یعنی، نجفی و نامجو شعر پریود بخوانند، شما نقد کنید، منم نقد شما را نقد کنم، هیچ کدام کاسه داغ تر از آش نشویم، عصبانی نشویم، موضوع را از ظرفش خارج نکنیم.

پ ن: مدتی بود که وبلاگم را به روز نمی کردم، اما چند وقتی چیزهایی را در وبلاگ ها و در شبکه های اجتماعی می خواندم که مدتهای پیش فکرش را کرده بودم، به قول شهیار قنبری: " این که حرف ما بود، ای کاش آن را زودتر گفته بودیم." تصمیم گرفتم دوباره روزانه هایی را بنویسم و آشتی ای حداقلی باشد با وبلاگم، که مدتهاست خاک می خورد.


محمد

محکوم

حکایت کهنه ی اجبار و اختیار است

گویی که اختیاری درکار نباشد

ولی این بار 

زندگی محکوم است

به آوازهایی که نخوانده ای

خشم هایی که کشته ای

بغض هایی که هر روز ده هزار مایل در سفرند

و لذت ِ امیدهایی که نداشته ای


محمد

جاذبه

وقتی که می روم

نیروی جاذبه

در فرودگاه تهران

از هر جای دیگر دنیا

قوی تر است


محمد

باز هم آزادی

مرا هم همراه دیگران دستگیر کردند. اما یک ساعت بعد به گمانم به دخالت همان فرشته آبی من آزادم کردند. محلی که مرا همان مدت کوتاه نگه داشتند جایی بود بدون تابلو در امپایر استیت بیلدینگ.

یکی از مامورین مرا با آسانسور پایین برد و در پیاده رو به رودِ جاری زندگی سپرد. شاید پنجاه قدمی راه رفتم و بعد ایستادم.

خشکم زد.

چیزی که باعث شد خشکم بزند احساس گناه نبود. یاد گرفته بودم هیچ وقت احساس گناه نکنم.

چیزی که باعث شد خشکم بزند احساس ترسناک خسران نبود. یاد گرفته بودم هیچ وقت حسرت چیزی را نخورم.

چیزی که باعث شد خشکم بزند نفرت از مرگ نبود. یاد گرفته بودم مرگ را به دیده دوست نگاه کنم.

چیزی که باعث شد خشکم بزند خشم عمیق نسبت به بی عدالتی نبود. یادگرفته بودم پیداکردن تاج الماس در جوی خیابان منطقی تر از پاداش و مجازاتِ متناسب با خدمت و خیانت است.

چیزی که باعث شد خشکم بزند این نبود که هیچ کس دوستم نداشت. یاد گرفته بودم بی عشق سرکنم.

چیزی که باعث شد خشکم بزند تصور ظالم بودن خداوند نبود. یادگرفته بودم هرگز انتظاری از خداوند نداشته باشم.

چیزی که باعث شد خشکم بزند این بود که در آن لحظه مطلقا و بی هیچ دلیل انگیزه ای نداشتم که به کدام سمت بروم. آنچه در این سالیانِ درازِ بیهودگی و مرگ، مرا به پیش رانده بود کنجکاوی بود.

اما اکنون آن نیز فرونشسته و خموشی گرفته بود.

یادم نمی آید چند دقیقه و یا چند ساعت همین طور خشک بر جای ایستاده بودم. اصلا اگر قرار هم بود حرکت کنم کس دیگری می بایست انگیزه حرکت را در من برانگیزد.

و کسی نیز چنین کرد.

یکی از ماموران پلیس مدتی مرا تماشا کرد و بعد آمد پیشم و گفت،

- حالتان خوب است

- گفتم، بله

- گفت، خیلی وقته اینجا وایستادین؟

- گفتم، درسته

- گفت، منتظر کسی هستین؟

- گفتم، نه

- گفت، فکر نمی کنین بهتره راه بیفتین؟

- گفتم، چرا قربان.

و به راه افتادم.

× فصل 40 ام از کتاب شبِ مادر، کورت ونه گات جونیور، ترجمه: ع.ا.بهرامی


محمد

مجازی

روزی همه و قبله ی عالم بودی
روزی یک دایره کوچک اینترنتی
که حتی یک سانتی متر مربع مجازی هم نمی شود
فقط گاهی قرمز و زرد و خاکستری
گاهی هم سبز می شود


محمد

رفتار پرخطر

نزدیکی عاطفی مان بود

بدون پیشگیری

سقط نبود

قتل بود

نابودی کودک معلولی

که شش هفته پس از تولد

تو

جانی عاشقش شدی


محمد

مرزهایم در آتش اند

حرارت قلبم را با فشار به انتها رسانده ام

ریشه هایم یخ کرده اند

و مرزهایم در آتش اند

چند روز دیگر تعرق شان را تحمل کنم؛

با یک فشار دیگر از کف دست و پایم بیرون می افتد

 

 


محمد