جاذبه

وقتی که می روم

نیروی جاذبه

در فرودگاه تهران

از هر جای دیگر دنیا

قوی تر است


محمد

باز هم آزادی

مرا هم همراه دیگران دستگیر کردند. اما یک ساعت بعد به گمانم به دخالت همان فرشته آبی من آزادم کردند. محلی که مرا همان مدت کوتاه نگه داشتند جایی بود بدون تابلو در امپایر استیت بیلدینگ.

یکی از مامورین مرا با آسانسور پایین برد و در پیاده رو به رودِ جاری زندگی سپرد. شاید پنجاه قدمی راه رفتم و بعد ایستادم.

خشکم زد.

چیزی که باعث شد خشکم بزند احساس گناه نبود. یاد گرفته بودم هیچ وقت احساس گناه نکنم.

چیزی که باعث شد خشکم بزند احساس ترسناک خسران نبود. یاد گرفته بودم هیچ وقت حسرت چیزی را نخورم.

چیزی که باعث شد خشکم بزند نفرت از مرگ نبود. یاد گرفته بودم مرگ را به دیده دوست نگاه کنم.

چیزی که باعث شد خشکم بزند خشم عمیق نسبت به بی عدالتی نبود. یادگرفته بودم پیداکردن تاج الماس در جوی خیابان منطقی تر از پاداش و مجازاتِ متناسب با خدمت و خیانت است.

چیزی که باعث شد خشکم بزند این نبود که هیچ کس دوستم نداشت. یاد گرفته بودم بی عشق سرکنم.

چیزی که باعث شد خشکم بزند تصور ظالم بودن خداوند نبود. یادگرفته بودم هرگز انتظاری از خداوند نداشته باشم.

چیزی که باعث شد خشکم بزند این بود که در آن لحظه مطلقا و بی هیچ دلیل انگیزه ای نداشتم که به کدام سمت بروم. آنچه در این سالیانِ درازِ بیهودگی و مرگ، مرا به پیش رانده بود کنجکاوی بود.

اما اکنون آن نیز فرونشسته و خموشی گرفته بود.

یادم نمی آید چند دقیقه و یا چند ساعت همین طور خشک بر جای ایستاده بودم. اصلا اگر قرار هم بود حرکت کنم کس دیگری می بایست انگیزه حرکت را در من برانگیزد.

و کسی نیز چنین کرد.

یکی از ماموران پلیس مدتی مرا تماشا کرد و بعد آمد پیشم و گفت،

- حالتان خوب است

- گفتم، بله

- گفت، خیلی وقته اینجا وایستادین؟

- گفتم، درسته

- گفت، منتظر کسی هستین؟

- گفتم، نه

- گفت، فکر نمی کنین بهتره راه بیفتین؟

- گفتم، چرا قربان.

و به راه افتادم.

× فصل 40 ام از کتاب شبِ مادر، کورت ونه گات جونیور، ترجمه: ع.ا.بهرامی


محمد

مجازی

روزی همه و قبله ی عالم بودی
روزی یک دایره کوچک اینترنتی
که حتی یک سانتی متر مربع مجازی هم نمی شود
فقط گاهی قرمز و زرد و خاکستری
گاهی هم سبز می شود


محمد

رفتار پرخطر

نزدیکی عاطفی مان بود

بدون پیشگیری

سقط نبود

قتل بود

نابودی کودک معلولی

که شش هفته پس از تولد

تو

جانی عاشقش شدی


محمد

مرزهایم در آتش اند

حرارت قلبم را با فشار به انتها رسانده ام

ریشه هایم یخ کرده اند

و مرزهایم در آتش اند

چند روز دیگر تعرق شان را تحمل کنم؛

با یک فشار دیگر از کف دست و پایم بیرون می افتد

 

 


محمد

رج درد-> همینجا

تعریف درد است

سالی که بدون تو گذشت


محمد

تکه شعر

برای تو که شعر می گویم

تکه کاغذی خط خطی

از کنار دفترچه ام می شود

و سراسیمه

در کوله ای پنهان می شود


محمد

سوئیت سه پله ای

                                                                                 برای رضا و الناز

کیش و مات

با سه حرکت اساطیر کیش و مات شدند

بند کتانی اش را بست

نیزه اش را برداشت

و عروس شیرین اهواز را به خانه اش برد

                  ***

دن کیشوت

کارون هم دلتنگش بود

وقتی 

عاقله دختری 

که همه دوست داشتند پدرش می بودند

به دن کیشوتی رفت

که بی انکار برای او سروده شده بود

                ***

آیه

گاهی فقط یک آیه است

گاهی نشانه ای در مقابلت

و خلقکم ازواجا


محمد

به هبچ چیز اعتباری نیست

اعتباری به چشمهایم نیست،

به نازکی سه دقیقه و یک ثانیه ای ِ یک قطعه موسیقی بندم،

کاش دوباره به همان مو بند شوم.


محمد

قوز روی قوز

مردی که سکوت می کند

لحظه هایش به درازا می کشد

قوز روی قوز

موی سپید میان موهای سفیدتر

اگر همینطور ثانیه هایم کش بیاید

به حساب شما به سی هم نمی رسم


محمد