مرکز عالم
نه این طور نمی شود
شیب تابع عشق تو
هر روز به سمت بی نهایت تر میل می کند
نمی خواهم بترکم
پیش از اینکه خیابان بروکلین را با هم چرخیده باشیم
* * *
تو می گویی رژلب
من می گویم ماتیک مربای گل انار
هیسسسس!
کلمات می توانند اندکی صبر کنند ...
* * *
انگار زمان به عقب برگشته است
من به دور تو می گردم
زمین و خورشید هم به دور ما
بیچاره گالیله نمی دانست
روزی تو مرکز عالم می شوی!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٤ ب.ظ توسط محمد
سهشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧
حکایت آن مردی که تا دیروز زِر می زد و اکنون ...!
آن شب
پیش خدمت های هندی
کودکی ام را دیدند
تمامی اهالی کریم خان
بچه گی ام را مسخره می کردند
مرد جازیست امریکایی
که در پخش اتومبیلم می خواند
- با آن صدای زمختش -
شاهد همه مقاومتم بود
آخرین دست و پا زدن هایم نیز
نصیب پیرمرد رفتگر کوچه مان شد
تا
کامپیوترم، تلفنم، کتابهایم ...،
...، همه حاضران اتاقم
لحظه لحظه سقوطم را ثبت کردند
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٥ ق.ظ توسط محمد
یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧
سلطان جهانم
"Auto Stop"* بهترین بازی ایست که در زندگی کرده ام.
(*) داستانی از میلان کوندرا در کتاب عشق های خنده دار
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٥ ق.ظ توسط محمد
