خاطره مرگبار

خب بعد از اینکه خانوم Sea Chest ما رو دعوت کردن، ما هم اجابت کردیم
اولین چیزی که به یادم اومد رو می نویسم.
یه بار با رشید و امیر (زنج) و آرش (کرمعلی) از رشت داشتیم بر می گشتیم، خب ما دانشجوی پروازی هستیم، ینی می ریم رشت دانشگاه و کارامون رو انجام می دیم و برمی گردیم تهران منزل.
تو راه مثه همیشه خنده و داستان و لذت و بخور بخور. اومدیم تا رسیدیم به کوهین. کوهین رو که رد کردیم سر تقاطع تاکستان جاده سه بانده شد. یک باند برای رفت و 2 باند برای برگشت بود . باند رفت بسیار شلوغ، تو همون حال و احوال خوشی داشتیم حرف می زدیم که رشید یه دفعه فرمون رو می گیره سمت چپ که سبفت بگیره، وقتی می ره اون طرف مردد می شه که ادامه بده یا برگرده تو همین اوضاع از روبرو یه خاور تو منتها الیه سمت چپ ما و راست خودش داشت می اومد.ناگهان یه پژو هم از روبرو پیدا میشه، نمی دونم چطور سر در آورد اونجا اما بالاخره سر درآورد، رشید هنوز مردد تو رفتن و موندن بود که صف ماشین ها میاد و جای ما رو تو باند خودمون پر می کنه. دیگه چاره ای نداشتیم جز رفتن. ماشینهای روبرو هم هی نزدیک تر می شدند. واقعن من و آرش و امیر که هیچی نمی تونستیم بگیم. واقعن دهانمون قفل شده بود. وقتی خیلی نزدیک شدیم پژوی روبرو کشید سمت چپ، ما هم رفتیم چپ. رفتیم راست اونم اومد. نمی دونم چطور شد که ما رفتیم چپ و اون نیومد و در در همین حال خاور هم به ما رسید.
واقعن نمی دونم چطور تو اون لحظه توی یه جاده سه بانده 4 تا ماشین کنار هم رد شدیم.تا یه مدت هیچ حرفی نزدیم. بعد همه زدیم زیر خنده.
امیر بعد ها گفت وقتی برگشت من و آرش رو دید ، دید که قیافمون مثه گچ سفید شده بود. اما خود رشید عین خیالش نبود تا اینکه یکی دو هفته بعد بهم گفت که چند روز بعدش 3-4 کیلو لاغر شد.
می دونین من اون موقع اصلن خیالم نبود که چه اتفاقی می افته ولی بعد یه چیزی یادمون اومد.
دو سه روز یه اتفاق دیگه هم افتاده بود، یکی از دوستامون تو رشت به نام وحید، یکی از صمیمی ترین دوستاش رو از دست داده بود و واقعن ناراحت و دپرس بود. فک کنین اگه ما 4 تا هم می مردیم وحید تو 3 روز 4 تا از صمیمی ترین دوستاش رو ازدست داده بودو این که چی می کرد با خودش اصلن برامون قابل تصور نبود.
خب اینم بود خاطره مرگبارما
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٥ ب.ظ توسط محمد
