این روزها
این روزها موسیقی در تمام زندگی من جریان دارد.
موسیقی بی وقفه!
وقتی با پتک روی آهن سرد می کوبند، سمفونی 5 بتهوون را می شنوم
و یا با صدای وز وز ِ سوختن الکترود به یادم می آید:
گر همچو من افتاده ی این دام شوی - ای بس که خراب ِ باده و جام شوی
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم - با ما منشین اگر نه بد نام شوی
تلق و تلوق ریز ِ دستگاه پانچ و وقفه ای که صدای سینوسی پرس ایجاد می کند، موسیقی عجیب High Hopes را تداعی می کند.
هزاران بار معمای هستی ِ استاد را گوش می دهم و هزاران بار بیشتر آواز بی مثالش را بر رندی حافظ:
ما ز یاران چشم یاری داشتیم - خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد - حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفتگو آیین درویشی نبود - ورنه با تو ماجراها داشتیم
بلبل حسنت نه خود شد دل فروز - ما دم همت بر او بگماشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت - ما ندانستیم و صلح انگاشتیم
و ....
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٠ ق.ظ توسط محمد
