حکایت آن مردی که تا دیروز زِر می زد و اکنون ...!
آن شب
پیش خدمت های هندی
کودکی ام را دیدند
تمامی اهالی کریم خان
بچه گی ام را مسخره می کردند
مرد جازیست امریکایی
که در پخش اتومبیلم می خواند
- با آن صدای زمختش -
شاهد همه مقاومتم بود
آخرین دست و پا زدن هایم نیز
نصیب پیرمرد رفتگر کوچه مان شد
تا
کامپیوترم، تلفنم، کتابهایم ...،
...، همه حاضران اتاقم
لحظه لحظه سقوطم را ثبت کردند
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٥ ق.ظ توسط محمد
