اعترافات اين گروه کمی تا قسمت چموش
یه بار یادمه که منصوره کیفش رو توی حیاط دانشکده و روی یکی از اون صندلیهای سرد سیمانی گذاشته بود و مجید(کریمی) هم چون کارش داشت و پیداش نمی کرد روی کیف یه یادداشت براش گذاشته بود که محتواش اصلا مهم نیست. ، من و امیر(زنج) هم داشتیم از اونجا رد میشدیم که این صحنه بدیع رو دیدیم.
به امیر گفتم پاشو بریم کیف منصوره رو برداریم و کمی اذیتش کنیم. امیر هم پایه تر از من. کیف رو برداشتیم و توی کمد دانشکده من قایم کردیم. رفتیم یه دوری زدیم و ۱ تا ۱.۵ ساعت هم گذرونیدم و داشتیم برمیگشتیم توی حیاط دانشکده که سر راه منصوره اومد و ازمون پرسید که کیفش رو دیدم. مسلمن که ندیده بودیم. توی حیاط نشستیم، من چای و سیگار، امیر چای. منصوره هم مثل مرغ پرکنده دنبال کیفش از این سر دانشکده به اون سرش. ساعاتی گذشت و از سرِ منصوره فکر و خیالاتی عجیب گذشت. مثلا اینکه چون مجید براش یادداشت گذاشته بود بسیجی ها کیفو برداشتن و میخوان ببرن به کمیته انظباطی دانشگاه نشون بدن. از این خندهدار تر نمیشد فکر کرد. این فکر بینظیر و برای من هم تعریف کرد. منم یه چند تای دیگه گذاشتم روش و برداشتم و بش تحویل دادم و ندادم تا اینکه همه رفتند و من و سالومه و منصوره تو دانشکده تنها بودیم. منصوره باز ازون فکرای انیشتنیش گفت که شاید برداشتن و انداختنش کنار و گوشه دانشکده، شاید پشت دانشکده. بیاین با هم بریم بگردیم. رفتیم از این سر به اون سر. از بالا به پایین. از چپ به راست. توی علفا، پشت درختا، همه جا رو گشتیم. اما نبود که نبود. نمیدونم کی این فکرو به سر منصوره انداخت که شاید همین رفقا برداشتن. از همه پرسید و به من رسید. گفت تو برداشتی؟ گفتم نه. گفت پس بیا بریم کمدت رو ببینم. خیلی مطمئن گقتم باشه. داشتیم میرفتیم که کمد رو ببینیم. من کاملا اطمینان داشتم که با یه اتفاقی به کمد نمیرسیم. تو این فکرا بودم که یه دفعه منصوره گفت چون خیلی مطمئن قبول کردی که بریم سروقت کمدت، معلومه که کار تو نیست. چند وقت دیگه هم به همین منوال گذشت تا اینکه منصوره یواش یواش از پیدا کردن کیفش ناامید شد و خواست بره که دید پول هم نداره. خودم ۳-۴ تومن بش دادم که پیاده از دانشکده (نزدیکای کیلومتر چند جاده فلکه ۴ تهرانپارس به دماوند. یا نزدیکای حکیمیه. یا دقیقا دوراهی رهبر. یا دانشکده مکانیک خواجه نصیر) تا آزادی نره. گرفت و با دلی شکسته و ذهنی سرشار از سوالهای بیجواب عزم منزل کرد.
حالا تو خونه چی گفت و چی بهش گذشت، نمیدونم. اما شب تو خوابگاه من و امیر که بدبختی و بیچارهگی منصوره رو دیده بودیم، گفتیم چه کار کنیم که این بنده خدا سکته نکنه. از طرفی هم دلمون نمیاومد که این فرصت بسیار نغز برای تفریح و خنده رو از دست بدیم. القصه، ما تصمیم گرفتیم یه نامه تحدیدآمیز براش بنویسیم و توی کیفش بذاریم و در اولین فرصت کیف رو به دستش برسونیم.
چند تا روزنامه یدا کردیم و همراه با قیچی و چسب و کاغذ A4 به سمت اتاق بدنسازی رفتیم تا افراد فضولی مثل احسان و علیرضا و محسن و مجید( هم کریمی هم اصفهانی) و مسیح و بقیه نبینند. توی اون کاغذ با بریده روزنامه و حرفهای جدا شده یه مزخرفی براش نوشتیم که هم یه کم بترسه و هم قالب تهی نکنه، هم ما که میبینیمش خوب بخندیم. چنان مزخرفی که حتی یه کلمهاش هم یادم نمومنده.
فردا صبح زود با امیر رفتیم اون نامه رو توی کیف چپوندیم و کیف رو دقیقا در موقعیتی که دزدیه شده بود گذاشتیم و اثر انگشتمون رو هم کاملا پاک کردیم. بعد با خیال راحت از اتمام کار رفتیم سر کلاس. اما قبلش به هم قول دادیم تا این پرونده هنوز مختومه نشده به کسی چیزی نگیم.
سر ساعت ناهار منصوره رو دیدم که کیف به دست توی دانشکده داشت میرفت که منو دید. بهم گفت کیف رو پیدا کرده. پرسیدم کجا؟ گفت سر جای قبلیش. من باز گفتم عجیبه و هزاران تفسیر تخمی تخیلی از این حرکت سارقان یا اذیت کنندگان احتمالی ارائه دادم و بعدش اضافه کردم که توی کیفش رو نگاه کنه تا چیزی کم نشده باشه. که گفت نه نشده، اما مثل اینکه روش نمیشد قضیه نامه رو بگه. داشت مِن و مِن میکرد که چند تا از دوستان دیگه هم که دقیقا یادم نیست کیا بودند اومدند و منصوره قضیه نامه رو گفت. همه کلی خندیدم و حین خنده هر کسی یه تیکهای هم میانداخت که قضیه رو خندهدارتر میکرد. جالب اینجاس که همه میخندیدند، اما منصوره همچنان کمی ترس تو وجودش داشت و مطمئن نبود که این قضیه همین جا ختم به خیر شده یا نه.
سرتون رو درد نیارم، من و امیر قصد داشتیم این ماجرا رو بعد از اینکه آبها از آسیاب افتاد برای منصوره و بقیه تعریف کنیم که یادم نمیآد کردیم یا نه، اگر گفته باشیم در حد این بوده که گفتیم " اون قضیه کار ما بود." اما فکر کنم فقط منصوره بدونه که اونو هم مطمئن نیستم. با این حال در جواب آقا رضا مهرل اینو نوشتم و خودمونو لو دادیم با جزئیات تقریبا کامل.
چیزای دیگه هم یادم میآد اما چون دوست دارم با طول و تفصیل و جزئیات بنویسم، وقت نمی کنم. البته شایدم یه کم کمرویی اجازه نمیده بنویسم. شایدم چون زشته روم نمیشه. خلاصه اینکه این ماجرا برگ سبزی بود تحفه درویش.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٩ ق.ظ توسط محمد
