باز هم آزادی

مرا هم همراه دیگران دستگیر کردند. اما یک ساعت بعد به گمانم به دخالت همان فرشته آبی من آزادم کردند. محلی که مرا همان مدت کوتاه نگه داشتند جایی بود بدون تابلو در امپایر استیت بیلدینگ.

یکی از مامورین مرا با آسانسور پایین برد و در پیاده رو به رودِ جاری زندگی سپرد. شاید پنجاه قدمی راه رفتم و بعد ایستادم.

خشکم زد.

چیزی که باعث شد خشکم بزند احساس گناه نبود. یاد گرفته بودم هیچ وقت احساس گناه نکنم.

چیزی که باعث شد خشکم بزند احساس ترسناک خسران نبود. یاد گرفته بودم هیچ وقت حسرت چیزی را نخورم.

چیزی که باعث شد خشکم بزند نفرت از مرگ نبود. یاد گرفته بودم مرگ را به دیده دوست نگاه کنم.

چیزی که باعث شد خشکم بزند خشم عمیق نسبت به بی عدالتی نبود. یادگرفته بودم پیداکردن تاج الماس در جوی خیابان منطقی تر از پاداش و مجازاتِ متناسب با خدمت و خیانت است.

چیزی که باعث شد خشکم بزند این نبود که هیچ کس دوستم نداشت. یاد گرفته بودم بی عشق سرکنم.

چیزی که باعث شد خشکم بزند تصور ظالم بودن خداوند نبود. یادگرفته بودم هرگز انتظاری از خداوند نداشته باشم.

چیزی که باعث شد خشکم بزند این بود که در آن لحظه مطلقا و بی هیچ دلیل انگیزه ای نداشتم که به کدام سمت بروم. آنچه در این سالیانِ درازِ بیهودگی و مرگ، مرا به پیش رانده بود کنجکاوی بود.

اما اکنون آن نیز فرونشسته و خموشی گرفته بود.

یادم نمی آید چند دقیقه و یا چند ساعت همین طور خشک بر جای ایستاده بودم. اصلا اگر قرار هم بود حرکت کنم کس دیگری می بایست انگیزه حرکت را در من برانگیزد.

و کسی نیز چنین کرد.

یکی از ماموران پلیس مدتی مرا تماشا کرد و بعد آمد پیشم و گفت،

- حالتان خوب است

- گفتم، بله

- گفت، خیلی وقته اینجا وایستادین؟

- گفتم، درسته

- گفت، منتظر کسی هستین؟

- گفتم، نه

- گفت، فکر نمی کنین بهتره راه بیفتین؟

- گفتم، چرا قربان.

و به راه افتادم.

× فصل 40 ام از کتاب شبِ مادر، کورت ونه گات جونیور، ترجمه: ع.ا.بهرامی

/ 2 نظر / 16 بازدید
elnaz

in rooz ha kamelan in hes ro dark mikonam

محمد

والا به خدا، هر جا هم که می ریم همینه ال جان